بی گمان...

بی گمان امشب شبی دلگیر است

من زچشمان سیاهت دورم

من زتنهایی خود می ترسم

در اتاق بی کسی می میرم

و تو مرا از یاد خواهی برد

من هم از دست زمان دلگیرم

سیمین ترین مهتاب من بودی

که از یادت همی هوش از سرم می رفت

و تو مستانه آرام خموش و بی تفاوت

بر نگاهم شعله می افروختی تا بمیرم

تو مهتاب شب تنهاییم بودی

وجودت ای هستیم آرامشم بود

چون آنروز آفتاب مهمان تو بود

برای من تو چون گل بودی و من

فقط بازیچه ای بودم ز دستت

که با حرفهای پوچ بی مسمم

فریبم دادی از من گذشتی

مرا دیوانه کردی و خودت هم

گذشتی از کنارم بی هیچ معنا   

/ 3 نظر / 7 بازدید
سارا

سلام روژین جان ممنون که بعدازمدتها بهم سرزدیتوهم که مثل همیشه بیسته بیستی بازم بهم سر بزن مرسی[گل] [ماچ][قلب]

نونو

سلام خاسی خوشحال بوم هاتی بولام گلم.بوس

ری را

[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]يادم باشد که زيبايي هاي کوچک را دوست بدارم حتي اگر در ميان زشتي هاي بزرگ باشند يادم باشد که ديگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که مي خواهم باشند يادم باشد که هرگز خود را از دريچه نگاه ديگران ننگرم که من اگر خود با خويشتن آشتي نکنم هيچ شخصي نمي تواند مرا با خود آشتي دهد يادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم چرا که شخصي که با خود مهربان نيست نمي تواند با ديگران مهربان باشد. پیشاپیش سال نو مبارک[گل][گل][گل][گل][گل]