وبلاگicon
بودن یا نبودن... - ღ بانـ♀ــوی اسفنـدی ღ

ღ بانـ♀ــوی اسفنـدی ღ
خدایـآ !! هـَرگز کـَسی را به آنچه که قسمتـَش نیستــ عـآدَت مـَده...
درباره وبلاگ

بانوی اسفندیღروژیـــ♥ـــنღ
من از نسل لیلی ام... من از جنس شیرینم... با تمام حساسیت های دخترانه ام... با تلنگری بارانی میشوم... با جمله ای رام میشوم... با کلمه ای عاشق میشوم... و با فریادی میشکنم... زن جنس عجیبی است چشمهایش را که می بندی دید دلش بیشتر می شود... دلش را که می شکنی باران لطافت از چشمهایش سرازیر می شود... انگار درست شده تا روی عشق را کم کند..

RSS Feed
امکانات سایت


し♥ √乇

し♥ √乇

 
دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٧ :: ٥:۳٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : بانوی اسفندیღروژیـــ♥ـــنღ

در انتهای کوچه زمان

با مرگ ملاقات کردم

دستهای مهربانم را در دستهای سرد مرگ گرفتم

چشمان غبار گرفته ام را به چشمان ابدی و شفاف مرگ دوختم

این مرگ بود که فاصله بین من و خدا را دزدید

من هم نفس با او شدم و با او از رنگهای زیبا سخن گفتم

بر خلاف آنچه که در مورد مرگ شنیده بودم

برای من مرگ آبی تر از یک اسمان آبی بود

او برایم از تولد سخن می گفت و من از مرگ سخن می گفتم

او از سپیدی ابدی حرفهایی به اندازه عشق برایم می زد

و من از وابستگی های ساختگی و پوچ دنیا

او از خدا سخن می گفت و از عشق ابدی

که در پشت در خانه مرگ به انتظار من است

من از قبرستانی که در آن جغدی می خواند برای او سخن گفتم

و من دیگر از هیچ چیزی سخن نمی گفتم

در این ملاقات بود که من راز نهفته خود را در مرگ پیدا کردم

و فهمیدم مرگ یعنی یک قدم تا خدا فاصله داشتن

باید زندگی را با مرگ پیمود و مرگ صدای پای ابدیت است

الان در خاک این دنیا گرفتار هستم

و مرگ وقت پریدن است از شاخه خشکیده زمان و زندگی

با مردمی پوچ و بیهوده که هیچ چیز از عشق نمی فهمند

 



موضوع مطلب : شعر و متن های عاشقانه
 

کد ِکج شدَنِ تَصآوير