وبلاگicon
ღ بانـ♀ــوی اسفنـدی ღ

ღ بانـ♀ــوی اسفنـدی ღ
خدایـآ !! هـَرگز کـَسی را به آنچه که قسمتـَش نیستــ عـآدَت مـَده...
درباره وبلاگ

بانوی اسفندیღروژیـــ♥ـــنღ
من از نسل لیلی ام... من از جنس شیرینم... با تمام حساسیت های دخترانه ام... با تلنگری بارانی میشوم... با جمله ای رام میشوم... با کلمه ای عاشق میشوم... و با فریادی میشکنم... زن جنس عجیبی است چشمهایش را که می بندی دید دلش بیشتر می شود... دلش را که می شکنی باران لطافت از چشمهایش سرازیر می شود... انگار درست شده تا روی عشق را کم کند..

RSS Feed
امکانات سایت


し♥ √乇

し♥ √乇

 
چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸۸ :: ٦:۱۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : بانوی اسفندیღروژیـــ♥ـــنღ

 

در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی

**************************************************

ببین اندام تنهاییم را
که در لحظه های خاکستری
در انتظار طلوع خورشید است

**************************************************

این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است

**************************************************

ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد

که امشب با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته
اشک می ریزد

***************************************************

مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان

****************************************************

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

*****************************************************

صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند

*****************************************************

در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود



موضوع مطلب : sms عاشقانه
چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸۸ :: ٢:۳۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : بانوی اسفندیღروژیـــ♥ـــنღ

                                    حقیقتی پنهان

در اتاقو قفل کرد
پرده پنجره اتاق رو کشید
نشست روی صندلی
ُسیگار نیمه کشیده شو برداشت و پک عمیقی بهش زد
تاریکی و دود بود که در هم می آمیخت
و مرد , با چشم های نیمه باز و سرخ ,
به این هم آغوشی رخوتناک , نگاه می کرد
دود سفید و تنبل سیگار , مواج و ملایم , در آغوش تاریکی فرو می رفت و محو میشد
انگار تاریکی , دود رو می بلعید و اونو درون خودش , خفه می کرد
مرد از تماشای این هماغوشی
.......

لطفا برای خواندن بقیه این داستان زیبا به بخش ادامه مطلب مراجعه کنید

 



ادامه مطلب ...


موضوع مطلب : داستان های عاشقانه
یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸۸ :: ۱:۳۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : بانوی اسفندیღروژیـــ♥ـــنღ

                      

                           لحظه آخر

    -آخر لحظه- 

 

   چشم در چشم هم

 

    آخرین بوسه

 

    آخرین نگاه

 

    آخرین شعر ترم

 

    آخرین قطره اشک

 

 

    شعرم از چشم تو می جوشد

 

    راه بر گونه ی تو می جوید

 

     و نهایت به لبت می ریزد

 

    آغوش آخر در تب و تاب

 

    دست من سرد، بی تاب

 

    لب من می لرزد،

 

    از لبت می پرسد:

 

   بازگشت را آیا

 

                    امید هست؟


                       



موضوع مطلب : شعر و متن های عاشقانه
شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸۸ :: ٧:٢٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : بانوی اسفندیღروژیـــ♥ـــنღ



ادامه مطلب ...


موضوع مطلب :
 

کد ِکج شدَنِ تَصآوير