وبلاگicon
ღ بانـ♀ــوی اسفنـدی ღ

ღ بانـ♀ــوی اسفنـدی ღ
خدایـآ !! هـَرگز کـَسی را به آنچه که قسمتـَش نیستــ عـآدَت مـَده...
درباره وبلاگ

بانوی اسفندیღروژیـــ♥ـــنღ
من از نسل لیلی ام... من از جنس شیرینم... با تمام حساسیت های دخترانه ام... با تلنگری بارانی میشوم... با جمله ای رام میشوم... با کلمه ای عاشق میشوم... و با فریادی میشکنم... زن جنس عجیبی است چشمهایش را که می بندی دید دلش بیشتر می شود... دلش را که می شکنی باران لطافت از چشمهایش سرازیر می شود... انگار درست شده تا روی عشق را کم کند..

RSS Feed
امکانات سایت


し♥ √乇

し♥ √乇

 
سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧ :: ۳:۱۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : بانوی اسفندیღروژیـــ♥ـــنღ

 

                  اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست

 

                          به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم

 

                             مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد

 

                     مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم

 

                                         بگو معنی تمرین چیست ؟

 

                                     بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟

 

                           تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.com    بریدن از خودم را ؟تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.com

 

                         مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی ...

 

              از من نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم

 

                           همه می دانند که دروری تو روحم را می آزارد

 

         تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند

 

                            نگاهتت را از چشمم برندار مرا از من نگیر

 

                                   هوای سرد اینجا رو دوست ندارم

 

                              مرا عاشقانه در آغوش بگیر که سخت تنهام

      



موضوع مطلب : شعر و متن های عاشقانه
دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٧ :: ٥:٤٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : بانوی اسفندیღروژیـــ♥ـــنღ

            

 

پنجره،انتظار یعنی عشق           گریه بی اختیار یعنی عشق

 شب باران کنار سجاد                شوق دیدار یار یعنی عشق

ناله شاخه های بی سامان         درفراق بهار یعنی عشق

بازطوفان ومرد صحراگرد             سینه ای بی قرار یعنی عشق

شیهه اسب درشب صحرا            رد پای سوار یعنی عشق

جاده فریاد می زند فریاد              گم شدن در غباریعنی عشق

تاابد قصه من ومهتاب                   دردل روزگار یعنی عشق

             



موضوع مطلب : شعر و متن های عاشقانه
دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٧ :: ٥:۳۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : بانوی اسفندیღروژیـــ♥ـــنღ

 

از آه مرگ آمد و از راه زندگی

گاهی به مرگ می نگرم - گاه زندگی

تو می هراسی از شبح راه راه - مرگ

من می هراسم از غم جانکاه - زندگی

باید چگونه سوخت و باید چگونه ساخت

ای کاش بود عمر تو کوتاه - زندگی

حتی نشد که تلخ بخندی برای من

رفتی به باد - مثل پر کاه – زندگی

از مرگ با تو گفتم و گفتی که چاره نیست

از دست تو کجا بروم ------اه زندگی



موضوع مطلب : شعر و متن های عاشقانه
دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٧ :: ٥:۳٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : بانوی اسفندیღروژیـــ♥ـــنღ

در انتهای کوچه زمان

با مرگ ملاقات کردم

دستهای مهربانم را در دستهای سرد مرگ گرفتم

چشمان غبار گرفته ام را به چشمان ابدی و شفاف مرگ دوختم

این مرگ بود که فاصله بین من و خدا را دزدید

من هم نفس با او شدم و با او از رنگهای زیبا سخن گفتم

بر خلاف آنچه که در مورد مرگ شنیده بودم

برای من مرگ آبی تر از یک اسمان آبی بود

او برایم از تولد سخن می گفت و من از مرگ سخن می گفتم

او از سپیدی ابدی حرفهایی به اندازه عشق برایم می زد

و من از وابستگی های ساختگی و پوچ دنیا

او از خدا سخن می گفت و از عشق ابدی

که در پشت در خانه مرگ به انتظار من است

من از قبرستانی که در آن جغدی می خواند برای او سخن گفتم

و من دیگر از هیچ چیزی سخن نمی گفتم

در این ملاقات بود که من راز نهفته خود را در مرگ پیدا کردم

و فهمیدم مرگ یعنی یک قدم تا خدا فاصله داشتن

باید زندگی را با مرگ پیمود و مرگ صدای پای ابدیت است

الان در خاک این دنیا گرفتار هستم

و مرگ وقت پریدن است از شاخه خشکیده زمان و زندگی

با مردمی پوچ و بیهوده که هیچ چیز از عشق نمی فهمند

 



موضوع مطلب : شعر و متن های عاشقانه
دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٧ :: ٥:۱٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : بانوی اسفندیღروژیـــ♥ـــنღ

کاش یکی بود یکی نبود اول قصه ها نبود...
اونکه تو قصه مونده بود از اون یکی جدا نبود...

کاش توی قصه های شب برق ستاره کم نبود...
تو قصه جن و پری دلهره دم به دم نبود...

مادربزرگ قصه ها شو بالای تاقچه جا می گذاشت...
یک عاشق تازه نفس تو شهر قصه پا می گذاشت...

قصه های قدیمی رو یک جور تازه می نوشت...
آدم و حوا رو دوباره می گذاشت برن توی بهشت...



موضوع مطلب : شعر و متن های عاشقانه
جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸٧ :: ۳:٤٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : بانوی اسفندیღروژیـــ♥ـــنღ

عمیق ترین  انگیزه برای مردن ،

 نبودن دلی که در آن خانه ی برای خود با پلاک عشق بنا کرد.

ولی هر دلی لایق بنا کردن خانه عشق را ندارد,

 پس برای پیداکردن خانه دل باید مایه از خود گذاشت . 

تا مشعوق همانند خار که از گل مراقبت می کند از بلایی روزگار از خانه تو

محافظت کند ....



موضوع مطلب : شعر و متن های عاشقانه
جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸٧ :: ۳:٤٢ ‎ب.ظ :: نويسنده : بانوی اسفندیღروژیـــ♥ـــنღ

دوستت دارم بیشتر از معنای واقعی کلمه دوست داشتن!

دوستت دارم چون تو ارزش دوست داشتن را داری!

دوستت دارم چون تو نیز مرا دوست می داری!

دوستت دارم همچو طلوع خورشید در سحر گاه عشق!

دوستت دارم از تمام وجودم ، با احساس پر از محبت و عشق!

دوستت دارم بیشتر از آنچه تصور می کنی!

دوستت دارم ، همچو رهایی پرنده از قفس و پرواز پر غرور او در اوج آسمان ها ،

همچو امواج دریا که آرام به کنار ساحل می آیند و آرام نیز به دریا

می روند، همچو غنچه ای که آرام آرام باز می شود و گل می شود ،

دوستت دارم همچو چشمه ای در دل کوه که آرام جاری می شود بر روی زمین و
تبدیل به آبشاری می شود که از دل کوه سرازیر می شود!

دوستت دارم همچو مهتابی که شبهای تیره و تار را با حضورش پر از روشنایی میکند!

دوستت دارم همچو باران ! بارانی که تن تشنه دنیا را جان میدهد و می شوید !

دوستت دارم چون چشمانت این حقیقت قلبم را باور دارد

دوستت دارم ، چون با باوری عمیق در قلب من نشستی

دوستت دارم چون از زندگی ودنیا گذشته ای تا با من بمانی !

دوستت دارم چون نگذاشتی حتی یک قطره اشک از چشمانم سرازیر شود(الکی)

دوستت دارم فراتر از باور یک رویا و فراتر از باور یک حقیقت!

دوستت دارم ، چون با اطمینان و اعتماد کلید قلب سرخ و پر از عشقت را به من دادی!

مجنونم از مجنون عاقل تر ، و دیوانه ام از فرهاد عاشق تر!

نگاه به قلب کوچک و پر از درد من نکن که همین قلب

یک دنیا عشق و محبت در آن نهفته است!

نگاه به چشمهای آرام و خسته من نکن ، این چشم یک دنیا اشک در آن است!

نگاه به چهره پریشان من نکن ، این چهره عاشق چهره تو می باشد!

دوستت دارم ...



موضوع مطلب : شعر و متن های عاشقانه
جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸٧ :: ۳:٢۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : بانوی اسفندیღروژیـــ♥ـــنღ

 

هم طپشِ همیشگیم فقط تویی تو مادرم


با تو حضورِ گریه رو از یاد اینه می برم


تو مثل یه ستاره ای تو شبای شعرای من


با تو دیگه ترانه هام قشنگیا رو رَج زدن


خاتون قصه های من! بانوی پاک و بی بدل!


پیش کشِ یه ثانیهَ‌تِه قربونی چند تا غزل


گذشته فصل رنگی بازیای عروسکیم


گم شده انگار بی صدا راهِ عزیزِ کودکیم


منو قایم کن، منو تو چارقد گلدارت بگیر


می ترسم از حضور این آدم بزرگای حقیر


من که به جز تو مادرم هیچ‌کی رو باور ندارم


با تو دارم از همة خوبیا سر در می یارم


توی ترانه های من همیشه جا پای تواِ


این زمهریر زندگیم گرمِ نفس های تواِ


با تو دارم جون می گیرم، خاتونِ بارونی من!


ناجی نازنینِ این هق هق ِ پنهونی من!


دست تو به سکوت من شعرای ناب و هدیه کرد


آغوشِ اَمنِت با منه تو وحشتِ شبای سرد


ترجمة نگاهتن تک تک واژه های من


پُر شدن از نوازشات تموم لحظه های من


بی بی بخشندة من! فرشتة زمین نشین!


ببین همیشه کودکم تو دستای تو نازنین


همیشه در کنارمی مثل هوا، مثل نفس


برای حسِ شاعریم لمسِ نفس های تو بس


با تو به پیرهنِ شبام ماه و ستاره می زنم


تو تکیه گاه اَمنِ من! همیشه عاشقت منم

 

 



موضوع مطلب : شعر و متن های عاشقانه
جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸٧ :: ۳:۱٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : بانوی اسفندیღروژیـــ♥ـــنღ

 

آدمک آخر دنیاست بخنــــد

آدمک مرگ همین جاست بخنــد


دست خطــی که تو را عـاشق کرد

شوخی کاغــذی ماست بخنــد

آدمک خر نشــوی گریه کنی !

کل دنیا ســراب است بخنــد

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخنـد ....

 



موضوع مطلب : شعر و متن های عاشقانه
جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸٧ :: ۳:٠٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : بانوی اسفندیღروژیـــ♥ـــنღ

  

سلام بهانه من برای زندگی ....
دلت تنگ است ..... می دانم !!
قلبت شکسته است ..... می دانم !!
دوری برایت سخت است ...... می دانم !
اما برای چند لحظه ای ارام بگیر ..... تا برایت بگویم...
بگویم از دنیایی که به هیچ کس وفا نمی کند....
و مردمی که به جز خودشان هیچ کس را نمی بینند..!
بگویم از انچه که در این مدت بر من گذشت.....
اما گریه نکن ....که حال و هوای تو مرا بارانی تر می کند...
گریه نکن که چشمهای من نیز به گریه خواهند افتاد...
بیا و درد دلت را به من بگو...
و مطمئن باش که قول می دهم ارامت کنم...!
با گریه خودت را ارام نکن....
گریه نکن که اشکهایت مرا نا ارامتر می کند..
گریه تو مرا به دلتنگی های دیرینه ام می کشاند....
گریه نکن چون منهم مانند تو اشفته می شوم..
می دانی که دوست ندارم ان چشمهای زیبایت رو خیس اشک ببینم ..
ای عزیزم ...
ای زندگی ام ....
ای عشقم .....
اینها تمام حرفهایی بود که در اوج دلتنگی با دل نا ارام خود ارام ارام گریستم...
برای دلی که هنوز در نبود تو ....
و ارام ... ارام می میرد...!
باور کن بغض راه گلویم را بسته است....
اما گریه نمی کنم...
می خواهم برایت فقط بنویسم...
اما تو بگو بهانه ام ...
می خواهم به یاد گذشته .... اما اینبار با دستانی سرد اشکهای گونه هایت را پاک کنم ( به یاد روزهای از دست رفته )
بهانه ام :
بیا و دستهایت را در دستهایی بی روجم بگذار....
و به یاد روزهای اول اشنایی مان دوباره ...ببار ...
این بار می خواهم جور دیگری اشکهایت را پاک کنم..!
سرت را بر روی شانه هایم بگذار ...و ارام در گوشم زمزمه کن ...
باور کن به درد دلهایت گوش خواهم کرد...
می دانی اگر هنوز هم دلی برایت مانده باشد
وقتی دست نوشته هایم را می خوانی ....
اشک از چشمان سرازیر می شود....
پس برای اخرین بار هم گریه کن....
چون این درد دلی بود که در اوج بی کسی .....
من نیز با چشمانی خیس برایت نوشتم.....قلب



موضوع مطلب : شعر و متن های عاشقانه
جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸٧ :: ٢:۳٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : بانوی اسفندیღروژیـــ♥ـــنღ

کاش در کنارم بودی ، کاش میتوانستم تو را در آغوشم بگیرم و نوازش کنم....
 
باورم نمیشود که از من اینهمه دور هستی و فاصله بین من و تو بیداد میکند....
  

کاش می توانستم دستانت را بگیرم و با تو به اوج خوشبختی بروم....
 
 
کاش میتوانستم بوسه ای بر گونه مهربانت بزنم.... ای کاش ، کاش ، کاش...
  
دلم بدجور هوای تو را کرده هست عزیزم... دلم بدجور در حسرت دیدار تو هست ای
 
بهترینم....
 
باورم نمیشود ، این همه فاصله در بین من و تو غوغا میکند
 
 و دریای غم و دلتنگی در قلبهایمان طوفان به پا میکند ، امواج تنهایی مثل  
 
خنجر در قلبهایمان مینشیند ....
 
 
و ای کاش در کنارم بودی ... کاش بودی و دلم را از امید و آرزوهای انباشته شده خالی
 
میکردی....
  
باورم نمیشد ، سخت است باور کردنش ، با نبودنت در کنارم گویا
  
در این دنیا تنهای تنهایم .... بی کس ، بی نفس ، میروم با همان پاهای خسته ، در جاده ای
  
 که به آن سوی غروب خورشید ختم شده است....
 
 کاش که تو در کنارم بودی....آنگاه دیگر هیچ آرزویی از خدای خویش نداشتم....
 

سخت است ولی باید نشست در گوشه ای و گریست و انتظار کشید تا تو به سوی من
 
بیایی...

و ای کاش تو در کنارم بودی ، باورم نمیشود رفته ای و بار سفر را بسته ای ، دلم 
 
 بدجور برای تو تنگ است ... باورم نمیشود که رفته ای....



موضوع مطلب : شعر و متن های عاشقانه
جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸٧ :: ٢:۱۱ ‎ق.ظ :: نويسنده : بانوی اسفندیღروژیـــ♥ـــنღ

میدونی خوشگل من دوست دارم

همیشه عکس تورو روی قلبم میزارم

میدونی فقط تو رو دارم روی زمین

اینم نشونش بیا اسمتو تو روی سینه ام ببین

میدونی عشق منی همیشه تو قلب منی

میدونم دوستم داری اشک منو در میاری

آخه تو چقد ادائو ناز داری

میتونی عشق منو توی قلبت بکاری



موضوع مطلب : شعر و متن های عاشقانه
جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸٧ :: ۱:٥٩ ‎ق.ظ :: نويسنده : بانوی اسفندیღروژیـــ♥ـــنღ

 

                                                                             

اَگه بی وفـا بشی ،رفیق نیمه راه بشی ،با کـَسی آشنا بشی ،میمیرم


اَگه منو جا بذاری ،رو دلم پا بذاری ،بری تـَکو تنها بذاری ،میمیرم


تو منو خار نکـُن ،منو بیمار نکـُن ،عاشق دیوونهَ تو اینهمه آزار نکـُن


گِله بسیار نکـُن ،شَبَمو تار نکـُن ،جملهء می خوام بـِرَم رودیگه تکرار نکـُن


اَگه بی وفا بشی ،رفیق نیمه راه بشی ،با کـَسی آشنا بشی ،میمیرم


اَگه منو جا بذاری ،رو دلم پا بذاری ،بری تـَکو تنها بذاری ،میمیرم

 



موضوع مطلب : شعر و متن های عاشقانه
جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸٧ :: ۱:٥٢ ‎ق.ظ :: نويسنده : بانوی اسفندیღروژیـــ♥ـــنღ

اونی که یه وقتی تنها کسم بود
تنها پناه دل بی کسم بود
تنهام گذاشت رفت
رفت از کنارم
از درد دوریش من بی قرارم
خیال می کردم پیشم می مونه
ترانه ی عشق واسم می خونه
خیال می کردم یه هم زبونه
نمی دونستم نامهربونه
با اینکه رفته اما هنوزم
از داغ عشقش دارم می سوزم
فکر وخیالش همش باهامه
هر جا که می رم جلو چشامه
دلم می خواد تا دووم بیارم
رو درد دوریش مرهم بزارم
اما نمی شه راهی ندارم
نمی تونم من طاقت بیارم



موضوع مطلب : شعر و متن های عاشقانه
جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸٧ :: ۱:٤٩ ‎ق.ظ :: نويسنده : بانوی اسفندیღروژیـــ♥ـــنღ

تموم خاطراتت یادم میاد

یاد اون روز که دلت میگفت منو میخواد

اگه تو نمونی پیشم دیونه میشم

آخه من چی کار کنم تو بمونی پیشم

فکر تو یه لحظه از سرم نمیره

من میگم میمونی اما دل میگه میره

نزار تا قصه مون این جوری تموم بشه

میدونم تو میری مهرم حروم میشه

بگو حرفت چیه ؛ آخه دردت چیه

تازه اول راهیم ، خداحافظی چیه

می دونستم میری و تنهام میزاری

تو که از حال دلم خبر نداری

می دونستم آخرش این جوری میشه

یکی مون تنها میمونه واسه همیشه



موضوع مطلب : شعر و متن های عاشقانه
جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸٧ :: ۱:۳٥ ‎ق.ظ :: نويسنده : بانوی اسفندیღروژیـــ♥ـــنღ

 

تو که میدونی عشق منی دوست دارم

واسه چی پس تو میگی میخوام برم دیگه دوست ندارم

یادته اون روزا که دستت تو دسته من

حالا تو میخوای بری منو نمیخوای دلبر من

میدونی من بی کسم تو بودی همه کسم

زندیگم تو بودیو حالا من خارو خسم

چرا تو لج میکنی

ابروهاتو کج میکنی

زندگیم تموم شدش برای تو

عمر من حروم شدش به پای تو

واسه تو حاضر بودم ستاره هارو بشمورم

شهرو آتیش بزنم بیام بگم دوست



موضوع مطلب : شعر و متن های عاشقانه
جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸٧ :: ۱:۱۱ ‎ق.ظ :: نويسنده : بانوی اسفندیღروژیـــ♥ـــنღ

شاخه گلی شکسته تو دسته تو اسیرم

اگه نیایی تو پیشم یه وقت دیدی میمیرم

محتاج یک نگاتم تا جون دارم فداتم

محتاج یک نگاه و قهر بکنی میمیرم

دستو پامو گم می کنم

وقتی نگام می کنی تو

نفس نفس هول می کنم

وقتی صدام می کنی تو

تو دفتره خاطره هام

تو ذهن و تو آرزوهام

اسم تو هم شده فراموش

اسم تو هم شده فراموش

یادم دادی بسوزم... دارم می سوزم...دارم می سوزم

اشکه چشامو دیدی بگو به چی رسیدی

قسم به بی قراریت مردم از چشم انتظاریت

محتاج یک نگاتم تا جون دارم فداتم

محتاج یک نگاه و قهر بکنی میمیرم

دستو پامو گم می کنم

وقتی نگام می کنی تو

نفس نفس هول می کنم

وقتی صدام می کنی تو

تو دفتره خاطره هام

تو ذهن و تو آرزوهام

اسم تو هم شده فراموش

اسم تو هم شده فراموش

می دونی که دوست دارم

واسه اینه که دل می سوزونی تو

گفتم بهت دوست دارم

اما حالا من پشیمونم

برو به درک برو به درک برو به درک

برو به درک...



موضوع مطلب : شعر و متن های عاشقانه
سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٧ :: ۳:۱۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : بانوی اسفندیღروژیـــ♥ـــنღ
شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٧ :: ۳:٠۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : بانوی اسفندیღروژیـــ♥ـــنღ

به خدا پرنده بودن بهتر از این حال زاره

آسمون مث زمین نیست راه بن بستی نداره

اگه شد یه روزگاری منم از قفس پریدم

به همه می گم که بی تو یه روز خوشم ندیدم

خوشیام تاوقتی جون داشت که تو بودی درکنارم

حالا بی تو نازنینم من که روز خوش ندارم

می دونم که تو نخواستی بری و منو تنها بزاری

جای عشق توی وجودم گلای غم رو بکاری

رفتی و قلب من اینجا زیر پای غم لگد شد

همه می گن اشکای من واسهء عشقم حدر شد

من می دونم که وجودم لایق وجود تو نیست

صدای همیشه خستم لایق سکوت تو نیست

مهربون بگو که تا کی مهمون قفس بمونم

به خدا برای چشمات تا ابد با عشق می خونم

می خونم تا که بیای و د ستای تو رو بیگیرم

شایدم برای دوریت یه روز از غصه بمیرم

تو بگو که من بمیرم یا هنوزم هست امیدی؟

می خوام از امید بخونم لحظه ای که تو رسیدی



موضوع مطلب : شعر و متن های عاشقانه
شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٧ :: ٢:۱٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : بانوی اسفندیღروژیـــ♥ـــنღ

به او بگویید دوستش دارم با صدای آهسته ..

 

آهسته تر از صدای بال پروانه ها....

 

به او بگویید دوستش دارم باصدای بلند...

 

بلند تر از صدای پرواز کبوتران عاشق.....

 

به او بگویید دوستش دارم نیاز به صدای بلند یا آهسته نیست ....

 

فریا د دوستت دارم را می توان با تپش یک قلب به تمام جهانیان رساند...

 

پس بگذار بدون هیچ شرمی بگویم دوستت دارم



موضوع مطلب : شعر و متن های عاشقانه
جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۸٧ :: ٥:٠٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : بانوی اسفندیღروژیـــ♥ـــنღ

 

حسادت می کنم به رنگ دیوار، وقتی اتفاقی سایش بدنت به پوستش را

حس می کند.

حسادت می کنم به آفتاب، وقتی با نوازش آرام پوستت به تو گرمی

میبخشد.
حسادت می کنم به برگ گیاه، وقتی در گلدان آرام گرفته و حرکت تو از

کنارش او را هیجان زده می کند و

بی تاب و چرخان.

و حسادت می کنم به پدرت، وقتی در زیر نور گرم به او لبخند میزنی.

و به مادرت هم، وقتی چند لحظه پیش از خواب به یاد تو لبخند میزند.


و به تختت که همه روز به هم آغوشی شبت پریشان و بهم ریخته است.

و به فرش که چند تار مویت را میان پرزهایش نگه میدارد و به سادگی هم پس نمی دهد.

و به اتاقت که لذت بودن با تو را همیشه می چشد.

و به آینه ات که هر روز گرمی نگاهت را حس می کند

و به کوچه ات، درختهای باغچه ، چشمهایت وبه خودت،

به خدایت و به این قلم که از تو گفت.
 
 
 دوست دارم

 



موضوع مطلب : شعر و متن های عاشقانه
جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۸٧ :: ٤:٠٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : بانوی اسفندیღروژیـــ♥ـــنღ
 
 
 

به چشمای  تو سوگند که  عشقت واسه من رنگ جنونه

به  چشمای  تو  سوگند که  عشقت مثه آتیشه تو  قلبم

اگه یار تو باشم با این دستای  خستم واسه تو لونه میسازم  تو همین قلب شکستم

به چشمای  تو سوگند  به  چشمای  ناز  تو  سوگند

من اون  قد  پر  عشقم  من اون قد  پر دردم  که عاشقای  دنیا نمیرسن  به گردم

آخ  دیگه خواب  تو چشام نیست 

امیدی  تو نگام نیست

پر دردم و ای   وای ی ی ی   یه درمون  سر رام نیست 

      به چشمای ناز  تو  سوگند  که عاشقانه دوستت دارم 



موضوع مطلب : شعر و متن های عاشقانه
جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۸٧ :: ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ :: نويسنده : بانوی اسفندیღروژیـــ♥ـــنღ

 

 

به کودکی گفتند عشق چیست؟ گفت بازی.

به نوجوانی گفتند عشق چیست؟ گفت رفیق بازی.

به جوانی گفتند عشق چیست؟ گفت پول و ثروت

به پیرمردی گفتند عشق چیست؟ گفت عمر.

به عاشقی گفتند عشق چیست؟ چیزی نگفت. آهی کشید و سخت گریست



موضوع مطلب : شعر و متن های عاشقانه
پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٧ :: ۸:٢٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : بانوی اسفندیღروژیـــ♥ـــنღ

  

 تو میروی و من فقط نگاهت میکنم ، تعجب نکن که چرا گریه نمیکنم ، بی تو یک عمر فرصت برای گریستن دارم اما برای تماشای تو همین یک لحظه باقی است

------------------------------------------------------------------------------

وقتی انسان به دنیا میاد در گوشش اذان میگن ... و وقتی هم از دنیا میره براش نماز میخونن چقدر زندگی و عشق بی ارزشه فرصتی بین اذان تا نماز

-----------------------------------------------------------------------------

وقتی نیاز به عشق داری عاشق مشو بلکه زمانی عاشق شو که تمام وجودت سرشار از عشق هست و می خوای آنرا با کسی تقسیم کنی

-----------------------------------------------------------------------------

آنکه چشمان تو را اینهمه زیبا می کرد
کاش از روز ازل فکر دل ما میکرد
یا نمی داد به تو اینهمه زیبایی را
یا مرا در غم عشق تو شکیبا میکرد
------------------------------------------------------------------------------

دوستت دارم کمتر از خدا و بیشتر از خودم چون به خدا ایمان دارم و به تو احتیاج!!

-----------------------------------------------------------------------------

دستانم تشنه ی دستان توست شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم با تو می مانم بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم زیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت
------------------------------------------------------------------------------

می دانم روزی با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای
چشمم فرود می آیی در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانمرا برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم

------------------------------------------------------------------------------

شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد. بیدار باش من با سبدی پر از بوسه می آیم و آن را قبل از چیدن روی گونه هایت می کارم تا بدانی ای خوبم دوستت دارم

------------------------------------------------------------------------------

  



موضوع مطلب : sms عاشقانه
چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٧ :: ۱:۱۱ ‎ق.ظ :: نويسنده : بانوی اسفندیღروژیـــ♥ـــنღ

ღღღ ღღღ ღღღ ღღღ ღღღ ღღღ ღღღ ღღღ ღღ 

هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دار
و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزاند
اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد , یک بعد از ظهر سرد زمستانی بود
مثل همیشه سرش پایین بود و فشار پیچک زرد رنگ تنهایی به اندام کشیده اش , اجازه نمی داد تا سرش را بلند کند
می فهمید , عمیقا می فهمید که این نگاه با تمام نگاه های قبلی , با همه نگاه های آدم های دیگرفرق می کند
ترسید , از این ترسید که تلاقی نگاهش , این نگاه تازه و داغ را فراری بدهد
همانطور مثل هر روز , طبق یک عادت مداوم تکراری , با چشم هایی رو به پایین , مسیر هر روزه ش را, در امتداد مقصد هر روزه , ادامه داد .
در ذهنش زندگی شبیه آدامس بی مزه ای شده بود که طبق اجبار , فقط باید می جویدش
تکرار , تکرار و تکرار
سنگینی نگاه تا وقتی که در خونه را بست , تعقیبش کرد
پشتش رابه در چسباند و در سکوت آشنای حیاط خانه , به صدای بلند تپیدن قلبش گوش داد
برایش عجیب بود , عجیب و دلچسب
***
از عشق می نوشت و به عشق فکر می کرد
ولی هیچوقت نه عاشق شده بود و نه معشوق
در ذهن خیالپردازش , عشق شبیه به مرد جوانی بود
مرد جوانی با گیسوان مشکی مجعد و پریشان و صورتی دلپذیر و رنگ پریده
پنجره رو به کوچه اتاقش را باز کرد
انتهای کوچه , همان درخت کاج قدیمی , همان دیوار کاه گلی , همان تیر چوبی چراغ برق بود و … دوباره نگاه کرد
تمام آن چیزها بود و یک غریبه
***
مرد غریبه در انتهای کوچه قدم می زد و گهگاه نگاهی به پنجره باز اتاق او می انداخت
صدای قلبش را بلند تر از قبل شنید ,
احساس کرد صدای قلبش با صدای قدم زدنهای مرد گره خورده
پنجره رابست و آرام در حالیکه پشتش به دیوار کشیده می شد روی زمین نشست
زانوانش را در بغل گرفت و به حرارتی که زیر پوستش می دوید , دلسپرد
***
تنهایی بد نیست
تنهایی خوب هم نیست
کتابهای در هم و ریخته و شعر های گفته و ناگفته
خوبیها و بدیها
سرگردانی را دوست نداشت
بیرون برف می بارید و توی اتاق باران
با خودش فکر می کرد : تموم اینا یک اتفاق ساده بود , اتفاق ساده ای که تموم شد .
سعی کرد بخوابد
قطره های اشکش را پاک کرد و تا صبح صدای دلنشین قدم زدنهای مرد غریبه را در ذهنش تکرار کرد .
***
روز بعد , تازه بود
با احساسی تازه و نو , متفاوت از روزهای قبل
صورتش را در آینه مرور کرد و روژ کم رنگ سرخ , به لبهایش مالید
بیرون همه جا سفید بود
انتهای کوچه کمی مکث کرد
با خودش گفت , همینجا بود , همینجا راه می رفت
سرش را پایین انداخت و مسیر هر روزه را در پیش گرفت
زیر لب تکرار می کرد : عشق دروغه , مسخره اس , بی رحمه , داستانه , افسانه اس
***
ایستگاه اتوبوس و شلوغی هر روزه و انتظار .. و گرمای آشنای یک نگاه
قفسه سینه اش تنگ شد
طاقت نیاورد و سرش را بلند کرد
دوقدم آنطرف تر , فقط با دو قدم فاصله , مرد غریبه ایستاده بود
تلاقی دو نگاه کوتاه بود و … کوتاه بود و بلند
بلند .. مثل شب یلدا
نگاهش را دزدید
***
نیاز به دوست داشتن ,
نیاز به دوست داشته شدن ,
نیاز به پس زدن پرده های تاریکخانه دل
نیاز به تنها گذاشتن تنهایی ها
و نیاز و نیاز و نیاز
چیزی در درونش خالی شده بود و چیزی جایگزین تمام نداشته هایش
تلاقی یک نگاه و تلاقی تمام احساسات خفته درونی
تمام تفسیرهای عارفانه اش از زندگی و عشق در تلاقی آن نگاه شکل دیگری به خود گرفته بود
می ترسید
می ترسید از اینکه توی اتوبوس کسی صدای تپیدن های قلب فشرده اش را بشنود .
***
مرد غریبه همه جا بود
با نگاه نافذ مشکی و شالگردن قهوه ای اش
و نگاه سنگین تر , و حرارت بیشتر
بعد از ظهر های داغ تابستان را به یادش می آورد در سرمای سخت زمستان
زمستان … تنهایی
سرمای سخت زمستان تنهایی
و بعد از ظهر ها تا غروب
انتهای کوچه بود و صدای قدم زدن های مرد غریبه
و شب .. نگاه عطشناک او بود و رد گام های غریبه بر صفحه سفید برف
***
روزهای تازه و جسارت های تازه تر
و سایه کم رنگ آبی پشت پلک های خمار
و گونه هایی که روز به روز سرخ تر می شد
و چشم هایی که دیگر زمین را , و تکرار را جستجو نمی کرد
چشم هایی که نیازش
نوازش های گرم همان نگاه غریبه .. نه همان نگاه آشنا شده بود
زیر لب تکرار می کرد : - آی عشق .. آی عشق .. آی عشق
***
شکستن فاصله شبیه شکستن شیشه خانه همسایه ای می ماند که نمی دانی تو را می زند یا توپت را با مهربانی پس می دهد
چیزی بیشتر از نگاه می خواست
عشق , همان جوان رنگ پریده با موهای مشکی مجعد توی خواب هایش
جای خودش را به مرد غریبه داده بود
و حالا عشق , مرد غریبه شده بود
با شال گردن قهوهای بلند و موهای جوگندمی آشفته
و سیگاری در دست
دلش پر می زد برای شنیدن صدای عشق
صدای عشقش
مرد غریبه هر روز بود
و هر شب نبود
***
برف می بارید
شدید تر از هر روز
و او , هوای دلش بارانی بود
شدید تر از هر روز
قدم هایش تند بود و نگاهش آهسته
با خودش فکر می کرد , اینهمه آدم برای چه
آدم های مزاحمی که نمی گذاشتند چشمانش , غریبه را پیدا کند
غریبه ای که در دلش , آشنا ترینش بود
سایه چتری از راه رسید و بعد …
- مزاحمتون که نیستم ؟
صدای شکستن شیشه آمد
غریبه در کنارش بود
صدایی گرم و حضوری گرم تر
باور نمی کرد
هر دو زیر یک چتر
هر دو در کنار هم
- نه , اصلا , خیلی هم لطف کردین
قدم به قدم , در سکوت , سکوت !!!….. نه فریاد
آی عشق .. ای عشق … آی عشق , تو چه ساده آدم ها را به هم می رسانی .. و چه سخت
کاش خیابان انتهایی نداشت
بوی عطر غریبه , بوی آشنایی بود , بوی خواب و بیداری
- سردتون که نیست
- نه .. اصلا
دو بار گفته بود ” نه اصلا ”
از خودش حجالت می کشید که زبانش را یارایی برای حرف زدن نبود
سردش نبود , داغش بود
حرارت عشق , تن آدم را می سوزاند
غریبه تا ابتدای کوچه آمد
ابتدای کوچه ای که برای او , انتهایش بود
- ممنونم
نگاه در نگاه , کوتاه و کوبنده
- من باید ممنون باشم که اجازه دادید همراهتون باشم
آرامش , احساس آرامش می کرد و اضطراب
آرامش از با هم بودن و اضطراب از از دست دادن
- خدانگهدار
قدم به قدم دور شد
به سوی خانه , غریبه ایستاده بود و دل او هم , ایستاده تر
در را گشود و در لحظه ای کوتاه نگاهش کرد
غریبه چترش را بسته بود
***
بلوغ تازه , پژمردن جوانه های پیچک تنهایی
تب , شب های بلند و خیال پردازیهای بلند تر
” اون منو دوست داره .. خدای من .. چقدر متین و موقر بود … ”
از این شانه به آن شانه .. تا صبح .. تا دیدار دوباره
***
خیابان های شلوغ , دست ها ی در جیب و سرهای در گریبان
هر کسی دلمشغولی های خودش را دارد
و انتظار , چشم های بی تاب و دل بی تاب تر
” پس اون کجاست ”
پرده به پرده آدم های بیگانه و تاریک و دریغ از نور , دریغ از آشنای غریبه
” نکنه مریض شده .. نکنه … ”
اضطراب و دلهره , سرگیجه و خفقان
عادت نیست , عشق آدم را اینگونه می کند
هیچکس شبیه او هم نبود , حتی از پشت سر
” کاش دیروز باهاش حرف می زدم , لعنت به من , نکنه از من رنجیده … ”
اشک و باران , گریه و سکوت
واژه عمق احساس را بیان نمی کند
واژه .. هیچ کاری از دستش بر نمی آید .
***
انتهای کوچه ساکت
پنجره باز
هق هق های نیمه شب
و روزهای برفی
روزهای برفی بدون چتر
” امروز حتما میاد ”
و امروز های بدون آمدن
***
بدست آوردن سخت است , از دست دادن کشنده , انتظار عذاب آور
غریبه , نه آمده بود , نه رفته بود
روزها گذشت , و هفته ها و .. ماه ها
بغض بسته , پنجه های قطور تنهایی بر گردن ظریفش گره خورده بود
نه خواب , نه بیداری
دیوانگی , جنون … شاید برای هیچ
” اون منو دوست داشت … شایدم … ”
علامت سئوال , علامت عشق , علامت ترید
پنجره همیشه باز .. و انتهای کوچه همیشه ساکت … همیشه خلوت
آدم تا چیزی را ندارد , ندارد
غم نمی خورد
تا عشق را تجربه نکند , عاشقی را مسخره می پندارد
و وای از آن روزیکه عاشق شود
***
پیچک زرد و چسبناک تنهایی در زیر پوستش جولان می داد
و غریبه , انگار برای همیشه , نیامده , رفته بود
مثل سرخی گونه هایش , برق چشمان درشتش و طراوتش و شادابی اش
نگاهش از پنجره به شکوفه های درخت گیلاس همسایه ماسید
اگر او بود …
اما .. او … شش ماه بود که نبود
گاهی وقت ها , امید هم , نا امید می شود
زیر لب زمزمه کرد : ” عشق دروغه , مسخره اس , بی رحمه , داستانه , افسانه اس
از به هیچ به پوچ رسیدن
تجربه کردن درد دارد
درد عاشقی
و تمام اینها را هیچ کس نفهمید
دلی برای همیشه شکست و صدایش در شلوغی و همهمه آدم ها , نه … آدمک ها .. گم شد .
***
صدای در , و پستچی
- این بسته مال شماست
صدای تپیدن دلش را شنید , مثل آن روزها , محکم و متفاوت
درون بسته یک کتاب بود
” داستان های کوتاهی از عشق ”
پشت جلد , عکس همان غریبه بود , با همان نگاه ,
قلبش بی محابا می زد , و نفس هایش تند و از هم گسیخته
روی صفحه اول با خودکار آبی نوشته شده بود
” دوست عزیز , داستان سیزهم این کتاب را با الهام از ارتباط کوتاهمان نوشته ام , امیدوارم برداشت های شخصی ام از احساساتت که مطئنم اینگونه نبوده است ببخشی , به هر حال این نوشته یک داستان بیشتر نیست , شاد باشی و عاشق ”
احساس سرگیجه و تهوع
” ارتباط کوتاهمان !!! ”
انگشتانش ناخودآگاه و مضطرب کتاب را جستجو می کرد ,
داستان سیزدهم :
(( درد عاشقی ))
هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دارد
و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزاند
اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد …
…………………………………..
…………………………
……………….
…….
….
***
آهسته لغزید
سایش پشت بر دیوار
سقوط
و دیگر هیچ …..

 ღღღ ღღღ ღღღ ღღღ ღღღ ღღღ ღღღ ღღღ ღღ



موضوع مطلب : داستان های عاشقانه
چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٧ :: ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ :: نويسنده : بانوی اسفندیღروژیـــ♥ـــنღ

فال عشق

نه دیگه تورو می خوام ، نه چشمای سیاهتو
نه دیگه عشق رو می خوام ، نه دل مهربونتو
نه دیگه دلم تنگ برات ، نه دیگه اسیرتم
نه قلبم می تپه برات ، نه دیگه دیوونتم
نه دیگه بهارو دوست دارم ، نه بارونو
نه ستاره رو دارم ، نه سوگل قصه هامو
نه دلی مونده واسم که بخواد عاشقت باشه
نه دیگه چشمی دارم که بخواد منتظرت باشه
نه حسی مونده واسم که بخواد واست دعا کنه
نه خیالتو به سر دارم تا بگم خدا خدا خدا کنه
نه دیگه می خوام به عشق تو اسیر باشم
نه می خوام مثل قدیم دربه در و حقیر باشم
نه دیگه حرف های قشنگتو یه لحظه باور ندارم
نه تو این سیاهی ها ، من حس یار و یاور ندارم
نه عشقمی ، نه ماهمی ، نه دیگه فرشته نیازمی
نه اشکمی ، نه سازمی ، نه دیگه پرنده خیالمی
نه دیگه ، نمی خوام تو رو ، برو ، دوستت ندارم
نه ، یه بار دیگه بهت بگم : من دیگه دوستت ندارم


موضوع مطلب : شعر و متن های عاشقانه
چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٧ :: ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ :: نويسنده : بانوی اسفندیღروژیـــ♥ـــنღ

برای دو روح چه چیز با شکوه تر از این که احساس کنند به هم پیوسته اند تا در سکوت خاطرات نگفتنی به یکدیگر توان ببخشنند

(جرج الیوت)


زمانی که شکوفه های قرمز در آمدند
شاخه ای از ان را بچین به نزد من بیا
تا این نشانه ای از عشق مان باشد 

(وانگ وی )


عشق خود یک عذاب است اما محروم بودن از آن مرگ است

(شکسپیر)


دنیا فقط به عشق نیاز دارد به عشق شیرین
این را وقتی غمگینم می فهمم
بهتر است عاشق باشیم و ببازیم تا این که هرگز عاشق نباشیم

(آلفرد تنیسون)

 

سخاوت من مانند دریا بیکران است هر قدر عمیق تر و بیشتر عشق بورزم. بیشتر خواهم داشت و هر دوی مان جاودان خواهیم بود

(شکسپیر-روصو و جولیت)


عشق تمامی احساسات را بر می انگیزد احساساتی که بدون عشق چیزی جز پوچی نیستند

(رابرت ساواتی)


زندگی یعنی عشق تمام چیزهایی که من فهمیدم به این خاطرفهمیدم که عشق می ورزم
هر چیزی که هست هر چیزی که وجود دارد به این دلیل است که عشق می ورزم

(تولستوی- جنگ وصلح)

 

کلمه ای که ما را از تمام مسائل و دردها آزاد می کند آن کلمه عشق است

(سوفوکل)

 

حتی اگر آن را پنهان کنم در صورتم عشق و انس من آشکار است
چند دفعه از من پرسیده بود چیزی تو را آ زار نمی دهد

(تابرا نوکانموری)

 

عشق تنها مرضی است که مریض از آن لذت میبرد

(افلاطون)


چه قدر تو را دوست دارم ؟بگذار بشمارم تو را به عمق و پهنا و ارتفاعی که روحم می تواند بپیماید دوست دارم.
در ان حالی که روحت به پرواز در می آید و به فیض الهی می رسم

(الیزابت بارت براونینگ)

 

کسانی که شهامت عاشق شدن را دارند باید شهامت درد کشیدن را هم داشته باشند

(آنتونی ترولوپه)

 

کسی که عشق خود را ابراز نکند عاشق نیست

(جان هیوود)

 

عشق مانند سرخک می ماند همه ی ما باید مبتلا شویم

(جرومی . کی . جرومی)

 

آه این روزهای ملال آور کی تمام خواهد شد و خواهد گذشت تا نزد معشوقم برگردم

(ادموند اسپنسر)

 

دو روح با یک دیدگاه مشترک دو قلب که با هم می تپند

(ماریا لوول)


عشق چراغ روشنایی بخش زندگیست

(تاگور)


در قلب خود عشق را بپرور زندگی بدون عشق مانند باغی بدون نور آفتاب است که گل ها در آن مرده اند

(اسکار وایلد)

 



موضوع مطلب : sms عاشقانه
 

کد ِکج شدَنِ تَصآوير